«جای آن دارد که چندی هم ره دریا بگیرم»
مورفین زیادی توی رگ هاش بود،
داشت تسلیم میشد.
«سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم»
شعله زوزه میکشید و ردی سرخ توی چشم هاش میدرخشید.
«مو به مو دارم سخنها، نکتهها از انجمنها»
پادزهر قهوهای رنگ، با لبههای سوخته انتظار میکشید.
«بشنو ای سنگ بیابان، بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون، با شما دمسازم اکنون»
سیم سرخ سر میخورد روی تلخی گذشتههاش.
مرضیه همچنان میخواند،
و آب بالا میآمد.
بالاتر،
بالاتر،
دیگر صدایی نمیشنید…
برچسب:
نویسنده: بردیا اسدی